ذبيح الله صفا

1094

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و به « شيخ اشراق » ، دربارهء عشق و كيفيت حدوث و مبادى و مراحل آن بطريق رمز و اشاره ، و عربشاه آن را بامهارتى بسيار و در كلامى استادانه و ممتاز و باآرايش‌هاى شاعرانهء مقرون بذوق ، و طبعا با بعضى شاخ و برگها كه هميشه در نقل از نثر بنظم در كار مىآيد ، بنظم آورد و مقدمهء نسبة مفصلى در حمد و ستايش خداوند و نعت رسول و منقبت ياران او و وصف حال خويش و مدح يحيى بن محمد مظفر : آن ظلّ مديد قدس سرمد * يحيىِ مظفّرِ محمّد برآن افزوده و در پايان ستايش او گفته است : من بنده كه باكمال افلاس * دارم ز ضمير گنج الماس بر دُلدُل نظم شهسوارم * شمشير زبان چو ذو الفقارم ترسان چو سخنوران دانا * از تيغ زبان من زبانا آن به كه نهم بوجه احسن * گردن بسكوت همچو سوسن كز دهشت اين مقامِ احوال * شد لاله صفت زبان من لال و سپس دو فرزند شاه يحيى ( يعنى سلطان جهانگير و سلطان محمد ) را ستوده و شروع بسخن دربارهء كيفيت آغاز نظم اين رساله نموده و گفته است كه در اواسط برج عقرب ( ميانهء آبانماه ) سال 781 هجرى آن را بپايان برده است : چون زرده سوار سبز ميدان * از سنبله تاخت سوى ميزان وز پله بقلب عقرب آمد * ادْهَم بمثال اشهَب آمد فرّاش خزان ببوستان رفت * در سبزه گرفت شاخ زربَفت . . . كآمد ز نهال نظم بر بار * اين تازه ترنج نو پديدار اختر چو نمود سازگارى * دوران سپهر كرد يارى يك تير مراد شد هدف‌گير * از تركش عزم من بتدبير از طبع لطيف آبدارم * وز نظم چو دُرّ شاهوارم رخسارهء حسن يافت زيور * شد مَورِدِ حسن حوض كوثر